تبليغاتX
نهج البلاغه ولی الله الاعظم علیه السلام - شرح خطبه اول نهج البلاغه
  خطبه 1آغاز آفرینش آسمان و...

در این خطبه علی علیهالسلام ضمن ستایش خداوند دربارهی آغاز آفرینش آسمان و زمین و آدم سخن رانده است.

اختلاف اقوال و عقاید در چگونگی آفرینش آدمی

بدان که مردم دربارهی آغاز و چگونگی آفرینش آدمی اختلاف عقیده دارند. آنان که پیرو ادیان الهی هستند، یعنی مسلمانان و یهودیان و مسیحیان، معتقدند که مبدا و سر آغاز آفرینش بشر، همان پدر نخستین، یعنی آدم علیهالسلام است و بیشتر قصص آفرینش آدم در قرآن عزیز مطابق است با آنچه که در این باره در تورات آمده است. گروهی از مردم عقایدی دیگر در این مورد دارند.

فلاسفه چنین پنداشته و گمان بردهاند که برای نوع بشر و دیگر انواع، موجود نخستین وجود نداشته است.

هندیان، گروهی که با فلاسفه هم عقیدهاند همان سخن را که گفتیم میگویند و گروهی از آنان که معتقد به عقیدهی فلاسفه نیستند ولی اعتقاد به حدوث اجسام دارند، باز هم وجود آدم نخستین را ثابت نمیکنند و میگویند: خداوند متعال افلاک را آفرید و برای آنها حرکتی ذاتی قرار داد و چون افلاک به حرکت در آمد اجسامی آن را آکنده کرد که خلا ناممکن است. این اجسام اگر چه بر یک سرشت و طبیعت بودند ولی به سبب حرکت فلکی سرشت آنان دگرگون شد. هر چه به فلک متحرک نزدیکتر بود، گرمتر و لطیفتر بود و هر چه از آن دورتر بود، سردتر و سنگینتر. سپس عناصر با یکدیگر آمیختند و از این آمیزش اجسام مرکب پدید آمد و سپس از اجسام مرکب نوع بشر پدید آمد، همچنان که کرم در میوهها و گوشت و پشه در آبگیرها و جاهای بوی ناک پدید میآید و سپس برخی انسانها از برخی دیگر به روش تکثیر و تولید مثل به وجود آمدند و این مساله به صورت قانونی پایدار در آمد و آنگاه آفرینش نخستین به فراموشی سپرده شد. و گویند ممکن است برخی از افراد بشر در برخی از مناطق دور افتاده، نخست به وسیلهی ترکیب اجسام پدید آمده باشند و سپس این کار قطع شده و طریق تولد و زایمان جانشین آن شده است زیرا طبیعت هر گاه برای به وجود آوردن راهی بهتر بیابد، از راه دیگر بینیاز میشود.

اما مجوسیان، آدم و نوح و سام و حام و یافت را نمیشناسند و به عقیدهی ایشان نخستین بشر که پدید آمده «کیومرث» است و لقب او «کوشاه» یعنی پادشاه کوهستان بوده و این بشر در کوه میزیسته است. برخی از مجوسیان این انسان نخستین را «گل شاه» یعنی پادشاه خاک و گل نام دادهاند که در آن هنگام بشری که بر آنان پادشاهی کند وجود نداشت. و گفتهاند معنی کلمهی کیومرث یعنی موجود زنده و ناطق که سرانجام میمیرد (زندهی گویا و فانی). گویند او را چندان زیبایی عنایت شده بود که چشم هیچ جانداری بر او نمیافتاد مگر اینکه مبهوت و مدهوش میشد و چنین میپندارند که مبدا آفرینش و حدوث او چنین بود که یزدان، یعنی به اعتقاد ایشان صانع نخست، در کار اهرمن، که به اعتقاد ایشان همان شیطان است، اندیشه کرد و چنان در دریای اندیشه فرورفت که بر پیشانی او عرق نشست. با دست بر پیشانی خود کشید و عرق آن را بر افشاند و کیومرث از آن قطره عرق پدید آمد. مجوسیان را درباره چگونگی پدید آمدن اهرمن سخنان آشفته و بسیاری است که آیا او از فکرت و اندیشهی یزدان، یا از شیفته شدنش به خویشتن، یا از اندوه و وحشت او پدید آمده است. همچنین در مورد اعتقاد به قدیم یا حادث بودن اهرمن میان ایشان اختلاف نظر است و شایسته و جای آن نیست که اختلاف عقاید آنان را اینجا بررسی کنیم.[1].

مجوسیان همچنین در مورد مدتی که کیومرث در دنیا باقی بوده است اختلاف نظر دارند. بیشتر گفتهاند سی سال بوده و گروهی اندک گفتهاند چهل سال بوده است. گروهی از مجوس گفتهاند کیومرث سه هزار سال در بهشتی که در آسمان بوده اقامت داشته است و این سه هزار سال عبارت از هزارههای حمل (بره) و ثور (گاو نر) و جوزاء (دو پیکر) است. آنگاه به زمین فروفرستاده شد و سه هزار سال دیگر در زمین در کمال ایمنی و آرامش زیست و عبارت است از هزارههای سرطان (خرچنگ مساوی است با تیرماه) و اسد (شیر مساوی است با مرداد) و سنبله (خوشه گندم مساوی است با شهریور). پس از آن سی یا چهل سال دیگر در زمین زیست که جنگ و ستیز میان او و اهرمن در گرفت و سرانجام درگذشت و نابود شد.

در چگونگی نابود شدن کیومرث هم، با آنکه در موضوع کشته شدنش همگی متفقند، اختلاف نظر است. بیشتر مجوسیان میگویند: کیومرث پسری از اهرمن را که نامش خزوره بود کشت. اهرمن از یزدان یاری و فریاد رسی خواست و یزدان با توجه به پیمانهایی که میان او و اهرمن وجود داشت، چارهیی جز قصاص کردن کیومرث نداشت و او را در قبال خون پسر اهرمن کشت. قومی هم میگویند: میان اهرمن و کیومرث جنگ و ستیزی درگرفت و سرانجام در کشتییی که با یکدیگر گرفتند، اهرمن بر او چیره شد و چون بر او دست یافت او را خورد و از میان برد.

دربارهی چگونگی این ستیز میگویند: در آغاز کیومرث بر اهرمن چیره بود، آنچنان که بر او سوار میشد و بر اطراف جهان میگشت. اهرمن از کیومرث پرسید کجا و چه چیزی برای او از همه جا و همه چیز خوف انگیزتر و بیمناکتر است؟ گفت: دروازهی دوزخ. و چون اهرمن او را بر دروازهی دوزخ رساند چموشی کرد، آنچنان که کیومرث نتوانست تعادل خود را حفظ کند و فروافتاد و اهرمن بر او چیره شد و به او گفت: از کدام سوی بدنش شروع به خوردن کند؟ کیومرث گفت: از پای من شروع کن تا گاهی که زندهام بتوانم به حسن و زیبایی جهان بنگرم. اهرمن بر خلاف گفته او شروع به خوردن او از ناحیه سرش کرد و چون به بیضههای کیومرث و کیسههای منی او رسید دو قطره از نطفهی کیومرث بر زمین افتاد و از آن نخست دو شاخهی ریباس در کوهی به ناحیهی اصطخر، که به کوه «دام داذ» معروف است، چکید و سپس بر آن دو شاخهی ریباس، در آغاز ماه نهم، اندامهای بشری پدیدار شد و در آخر آن ماه به صورت دو انسان نر و ماده در آمد و نام آن دو «میشی» و «میشانه» یا «ملهی» و «ملهیانه» است که همان آدم و حواء در اعتقاد پیروان ادیان الهی است. مجوسیان خوارزم آن دو موجود را «مرد» و «مردانه» نام نهادهاند. آنان چنین میپندارند که این دو موجود، پنجاه سال بدون آنکه نیازی به خوراکی و آشامیدنی داشته باشند، از همهی نعمتها برخوردار بودند و از هیچ چیز آزار نمیدیدند تا آنکه اهرمن به صورت پیری فرتوت بر آن دو آشکار شد و آنان را به خوردن میوههای درختان وا داشت و نخست خود از آن میوهها خورد و آن دو که به او مینگریستند دیدند که او به صورت جوانی در آمد و در این هنگام بود که آن دو هم از آن میوهها خوردند و در گرفتاریها و بدیها در افتادند و حرص در ایشان پدید آمد و با یکدیگر ازدواج کردند و فرزندی برای ایشان متولد شد که او را به سبب حرص و آزی که داشتند خوردند. آنگاه خداوند بر دل آنان محبت افکند و پس از آن شش بار دیگر فرزند برای آنان به دنیا آمد که هر بار دختری و پسری با یکدیگر همراه بودند و نامهای ایشان در کتاب اوستا که کتاب زرتشت است ثبت و معروف است. هفتمین بار برای آن دو «سیامک» و «پرواک» متولد شدند که این دو با یکدیگر ازدواج کردند و برای آنان «اوشهنج» (هوشنگ) متولد شد و او نخستین پادشاه است و پیش از او کسی به پادشاهی شناخته نشده است و هموست که جانشین نیای خود، کیومرث شده و برای خود تاج و افسر فراهم آورده و بر تخت شاهی نشسته و دو شهر بابل و شوش را ساخته است.

و این مطالبی است که مجوسیان دربارهی آغاز آفرینش میگویند.[2].

ادیان عرب در دورهی جاهلی

امتی که حضرت محمد (ص) میان ایشان برانگیخته شد امت عرب است که از لحاظ عقاید گوناگون بودند. برخی از آنان منکر وجود خالقاند و برخی دیگر وجود خالق را انکار نمیکنند.

آنان که منکر وجود خدایند و در اصطلاح به «معطله» معروفند چند گروهند. برخی از ایشان منکر خدا و قیامت و بازگشت در جهان دیگرند و همان سخن را میگویند که قرآن عزیز از قول ایشان بیان داشته است، در آنجا که میفرماید: «چیزی جز همین زندگی این جهانی ما نیست که میمیریم و زنده میشویم و چیزی جز دهر ما را نمیمیراند[3] و بدینگونه طبیعت را پدیدآورنده و جامع خود و دهر و روزگار را نابود کننده و میراننده خود میدانند. گروهی دیگر منکر خداوند سبحان نیستند، ولی منکر قیامت و رستاخیزند. آنان همان گروهند که خداوند از قول ایشان چنین فرموده است: «گوید چه کسی استخوانها را که پوسیده و خاک شده است زنده میکند؟»[4].

گروهی دیگر از ایشان به خالق و نوعی از بازگشت و رستاخیز معتقدند، ولی وجود پیامبران را منکر شدهاند و بتها را پرستش میکنند و میپندارند که آنان در آخرت شفیع ایشان در پیشگاه خداوند خواهند بود. آنان برای بتها حج میگزاردند و قربانیها را میکشتند و برای تقرب به بتها قربانی میبردند و احرام میبستند یا از احرام بیرون میآمدند و بیشتر عرب همین گروهند و آنان همانها هستند که خداوند از قول ایشان چنین بیان میفرماید: «گفتند این رسول را چه میشود که خوراک میخورد و در بازارها راه میرود؟»[5].

از جمله اشعاری که حاکی از این عقیده است شعر شاعری است که کشتهشدگان در بدر را مرثیه سروده و چنین گفته است:

«در آن چاه، یعنی چاه بدر، چه جوانمردان و چه قومی گرامی مدفون شدند!

آیا محمد به ما خبر میدهد که ما به زودی باز زنده میشویم؟ چگونه ممکن است خاک بازمانده در گور و مرغ جان زنده شود...؟

آیا هنگامی که زندهام مرا میکشد و آنگاه که استخوانهایم پوسیده و خاک شد زندهام میسازد؟».[6].

گروهی از اعراب هم معتقد به تناسخ بودند و میگفتند ارواح به اجساد دیگری منتقل میشوند و از جمله ایشان کسانی هستند که اعتقاد به هامه[7] دارند و پیامبر (ص) فرمودهاند: نه سرایت است و نه مرغی که از گور درآید و نه ماری.

ذوالاصبع[8] هم چنین سروده است:

«ای عمرو! اگر دشنام دادن و نکوهش مرا رها نکنی، چنان ضربتی به تو میزنم تا مرغ جانت بانگ بر آورد که مرا سیراب کنید و انتقام خونم را بگیرید

و آوردهاند که چون لیلی اخیلیه[9] کنار گور توبه بن حمیر ایستاد و بر آن گور سلام داد، ناگهان از آن گور جغدی ناله کنان بیرون پرید و ناقهی لیلی از آن جغد ترسید و او را بر زمین زد و لیلی مرد و بدینگونه این ابیات توبه بن حمیر که میگوید:

«اگر من در گور و زیر سنگ لحد باشم و لیلی اخیلیه بر من سلام دهد، با شادی پاسخ میگویم و مرغ جانم از گور ناله کنان به سوی او خواهد پرید»[10]، مصداق پیدا کرد. توبه و لیلی به روزگار بنیامیه بودهاند.

اعراب در چگونگی پرستش بتها هم مختلف بودند برخی از آنان برای بتها نوعی مشارکت با خداوند متعال را اعتقاد داشتند و لفظ شریک را هم بر بتها اطلاق میکردند و از جمله در تلبیهی حج خود چنین میگفتند: «لبیک اللهم لبیک. لا شریک لک. الاشریکا هو لک. تملکه و ما ملک.» و برخی از ایشان بر بتها لفظ شریک اطلاق نمیکردند، بلکه آنها را وسیله و سبب تقرب به خداوند سبحان میدانستند و آنان همانهایی هستند که به نقل قرآن مجید چنین میگفتند: «ما آن بتان را نمیپرستیم مگر آنکه ما را به درگاه خداوند نزدیک سازند»[11].

گروهی از اعراب هم مشبهه و برای خداوند قائل به جسمیت هستند که امیه بن ابیالصلت[12] از آن گروه است و هموست که چنین سروده است:

«برفراز عرش نشسته و پاهای خود را بر تختی که برای او منصوب است نهاده است

بیشتر اعراب بتپرست بودهاند. بت ود از قبیله کلب و ساکنان منطقه دومه الجندل بوده است. سواع بت قبیله هذیل است. بت نسر از قبیله حمیر و بت یغوث از قبیله همدان و بت لات از قبیله ثقیف طائف و بت عزی از قبیله کنانه و قریش و برخی از شاخههای قبیله بنیسلیم و بت منات از قبایل غسان و ارس و خزرج بوده است. بت هبل که در پشت کعبه قرار داشته، ویژهی قریش بوده است و اساف و نائله هم بر کوه صفا و مروه بوده است.[13].

میان اعراب افرادی هم بودهاند که به آیین یهود مایل بودهاند که از جمله ایشان گروهی از خاندان تبع و پادشاهان یمن هستند. گروهی هم مسیحی بودهاند و از جمله ایشان بنیتغلب و عبادیها هستند که قبیلهی عدی بن زید بودهاند. برخی از اعراب هم صابئی بوده و اعتقاد به تاثیر ستارگان و افلاک داشتهاند.

اما آن گروه از اعراب که منکر خدا نبودهاند بسیار اندکاند و همانان هستند که به خداوند اعتقاد داشته و پارسا بودهاند و از انجام کارهای زشت و ناپسند خودداری میکردهاند و آنان اشخاصی همچون عبدالمطلب و پسرانش عبدالله و ابوطالب و زید بن عمرو بن نفیل و قس بن ساعده ایادی و عامر بن ظرب عدوانی و گروهی دیگرند.

فضل کعبه در خبر صحیح آمده است که در آسمان خانهیی است که فرشتگان بر گرد آن طواف میکنند همانگونه که آدمیان گرد کعبه طواف میکنند و نام آن خانهی ضراح است و کعبه درست و به خط مستقیم زیر آن قرار دارد و منظور از بیت المعمور که در قرآن آمده همان خانه است[14] و خداوند به سبب شرف و منزلت آن خانه در پیشگاه خود به آن سوگند خورده است. و نیز در حدیث آمده است که چون آدم (ع) حج گزارد و مناسک خویش را انجام داد و گرد کعبه طواف کرد، فرشتگان او را ملاقات کردند و گفتند: ای آدم! ما دو هزار سال پیش از تو بر این خانه طواف کردهایم.[15].

 

مجاهد میگوید: چون حاجیان میآیند، فرشتگان از ایشان استقبال میکنند، بر آنان که بر شتران سوارند فقط سلام میدهند. بر آنان که بر خر سوارند، سلام میدهند و دست آنان را در دست میگیرند و مصافحه میکنند و آنان را که پیادهاند در آغوش میکشند.

از سنت پسندیده پیشینیان است که به استقبال حاجیان بروند و میان چشمهای ایشان را ببوسند و از آنان، پیش از آنکه به گناهان و خطاها آلوده شوند، تقاضای دعا برای خود کنند.

و در حدیث است که خداوند به این بیت وعده داده است که همه ساله ششصد هزار تن حج بگزارند و اگر شمارشان از آن اندازه کمتر باشد، خداوند آن را با فرشتگان تکمیل میکند و کعبه همچون عروسی که او را به خانه شوهر میبرند محشور میشود و همه کسانی که حج گزاردهاند به پردههای آن آویخته و بر گرد آن در حال سعی هستند تا کعبه وارد بهشت شود و ایشان هم همراه آن وارد بهشت میشوند. و باز در حدیث است که برخی از گناهان را هیچ چیز جز وقوف در عرفات نمیپوشاند و از میان نمیبرد و ضمن همین حدیث آمده است که بزرگترین مردم از لحاظ گناه کسی است که در عرفات وقوف کند و گمان برد که خدایش نمیآمرزد.

عمر بن ذر همدانی[16] چون از انجام مناسک خود فراغت یافت پشت بر کعبه داد و در حالی که با خانه وداع میکرد چنین گفت: چه بارها که در راه تو گشودیم و بستیم، چه پشتهها که بر آن برآمدیم و از آن فرود آمدیم، چه پستی و بلندیها که پیمودیم تا پیش تو رسیدیم. اکنون ای کاش میدانستم از اینجا چگونه بازمیگردیم. آیا با گناهی بخشوده که در این صورت چه نعمتی بزرگ است یا با عملی پذیرفته نشده که در این صورت چه مصیبتی بزرگ است! ای خدایی که برای تو بیرون آمدیم و قصد تو کردیم و در حریمت فرود آمدیم، بر ما رحمت فرمای! ای کسی که آنانی را که به حریمت آمدهاند عطا میکنی، ما بر این شتران که موهایش ریخته و پوستهایش برهنه شده و کوهانهایش لاغر شده و کف پاهایش ساییده شده است به پیشگاهت آمدهایم و بزرگترین بلا و گرفتاری این است که با نومیدی برگردیم، پروردگارا همانا برای زایران حقی است، بار خدایا حق ما را آمرزش گناهانمان قرار بده که تو بخشندهیی گرامی و بزرگواری. هیچ پرسنده و گدایی تو را به بخل وا نمیدارد و هر کس به مقصود خود برسد از تو چیزی کاسته نمیشود.

ابن جریج[17] میگوید: هیچگاه گمان نمیکردم خداوند کسی را از شعر عمر بن ابیربیعه[18] بهرهمند فرماید. تا آنکه در یمن بودم و شنیدم کسی این دو بیت را از او خواند:

«شما را به خدا سوگند بدون اینکه او را سرزنش کنید بگوییدش، از این اقامت طولانی در یمن چه اراده کردهای؟ بر فرض که چارهی کار جهان را بسازی و بر آن پیروز شوی، در قبال اینکه حج را ترک و رها کنی چیزی بدست نیاوردهای

همین دو بیت انگیزهی من برای ترک یمن و آمدن به مکه شد و بیرون آمدم و حج گزاردم.

ابوحازم[19] شنید زنی که به حج آمده بود دشنام میداد. به او گفت: ای کنیز- خدا! مگر تو حاجیه نیستی؟ آیا از خدا نمیترسی؟ آن زن چهرهی زیبای خود را گشود و گفت: من از آن زنانم که عمر بن ابیربیعه دربارهی ایشان چنین سروده است:

«چادر خز را از چهره تابناک خود یکسو زد و تور نازک حریر را بر گونهها افکند، گویی از زنانی نیست که برای رضای خدا حج میگزارند، بلکه از آنان است که عاشق غافل و بیگناه را میکشند[20].

ابوحازم در پاسخ آن زن گفت: از خداوند مسالت میکنم که چنین چهرهیی را با آتش عذاب نکند.

چون این سخن به اطلاع سعید بن مسیب[21] رسید گفت: خدای ابوحازم را رحمت فرماید. اگر از عابدان عراق بود، همانا به او میگفت: ای دشمن خدا دور شو! ولی این ظرافت عابدان حجاز است.

 

استاد محمد ابوالفضل ابراهیم در پاورقی، به شاهنامه ارجاع داده است و جای تعجب است که فردوسی اگر این مسائل را آورده به اشارتی قناعت کرده است و جای بررسی این گونه مسائل کتابهای ملل و نحل است که غالبا فصلی خاص با عنوان «کیومرثیه» آوردهاند. برای نمونه مراجعه فرمایید به مصطفی خالقداد هاشمی، توضیحالملل که ترجمهی الملل و النحل محمد بن عبدالکریم شهرستانی است، چاپ استاد محترم سیدمحمدرضا جلالی نائینی، صفحات 366 و 367 جلد اول، اقبال، تهران، 1362 ش و حواشی فاضلانهی مصحح گرامی. م.

برای اطلاع بیشتر و مشروح این عقاید، علاوه بر کتابهای ملل و نحل که در پاورقی قبل اشاره کردم، لطفا مراجعه شود به آرتور کریستن سن، نخستین انسان و نخستین شهریار، ترجمهی احمد تفضلی- ژاله آموزگار، ج 1، صفحات 11 -163، نشر نو، تهران، 1363. م.

آیهی 24 سورهی 45 (جاثیه).

بخشی از آیهی 78 سورهی 36 (یس).

آیهی 7 از سورهی 25 (فرقان).

از این ابیات، که در متن پنج بیت نقل شده است، در سیره ابنهشام ص 30، ج 3، چاپ مصطفی السقاء، مصر 1355 ق، نه بیت آمده که صحیحتر و مودبانهتر نسبت به رسول خدا (ص) است و تفاوتهای لفظی هم دارد. م.

در مورد هامه و صفر، این توضیح لازم است که گمان میکردند روح کسی که کشته میشود به صورت مرغی درمیآید و میگوید مرا سیراب کنید تا آنکه قاتل کشته شود. صفر را هم ماری در شکم میپنداشتهاند که اسلام اینگونه عقاید را باطل شمرده است و برای اطلاع بیشتر مراجعه کنید به ابناثیر، النهایه فی غریب الحدیث، ج 3، ص 35 و ج 5، ص 283، چاپ اسماعیلیان، تهران 1364 ش. م.

ذوالاصبع لقب حرثان بن حارث بن محرث است که از شاعران سوارکار و دلاور دورهی جاهلی است. شرح حال و آثارش به تفصیل در اغانی ابوالفرج آمده و از جمله همین قصیده که سی و دو بیت است. به ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 3، صفحات 89 -109، چاپ وزاره الثقافه مصر مراجعه شود. م.

از بهترین شاعران و به تعبیر ابن قتیبه شاعرترین زنان است. عثمان بن عفان را مرثیه سروده است. به ابنقتیبه، الشعر و الشعراء، ص 359، چاپ دارالثقافه، بیروت 1969، مراجعه شود. م.

شرح حال توبه در اغانی همراه با ترجمه لیلی اخیلیه آمده است و به الشعر و الشعرا، ص 356، همان چاپ مراجعه شود که از این ابیات سه بیت آمده است. م.

بخشی از آیهی 3 سورهی 39 (زمر).

شرح حال و نسب و اخبار این شاعر در الاغانی ج 4، صفحات 120 -133، چاپ و زارهالثقافه مصر، آمده است. م.

برای اطلاع بیشتر و دقیقتر در مورد اسامی و محل استقرار بتها، مراجعه شود به کلی، الاصنام، با ترجمه و توضیح استاد محترم سید محمد رضا جلالی نائینی، نشر نو، تهران 1364 ش. م.

این خبر در غالب تفاسیر قرآن کریم ذیل آیهی چهارم سوره 52 آمده است. مراجعه شود به علی بن ابراهیم قمی (ره)، تفسیر القمی- که از قرن چهارم است- ج 2، ص 331، چاپ نجف، 1387 ق. م.

برای اطلاع بیشتر در مورد این خبر، مراجعه فرمایید به علامه مجلسی (ره)، بحارالانوار، ج 11، ص 179، چاپ جدید، تهران 1363 ش. م.

از محدثان قرن دوم و در گذشته به سال 153 هجری و از سران مرجئه است، مراجعه شود به زر کلی، الاعلام، ج 5، ص 205. م.

عبدالملک بن عبدالعزیز بن جریج مکی، متولد به سال 80 و درگذشتهی 150 هجری، فقیه مکه است. برای اطلاع از شرح حالش مراجعه شود به خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 10، ص 400، چاپ مدینه. م.

عمر بن عبدالله بن ابیربیعه بن مخزومی، متولد 23 و درگذشته به سال 93 هجری، از شاعران بزرگ قرن اول که چند کتاب مستقل دربارهی او نوشته شده است. مراجعه شود به ابنخلکان، وفیات الاعیان، ج 3، ص 111، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، مصر 1948 میلادی. م.

ابوحازم مکی از بزرگان تابعین و صوفیه قرن اول هجری است. رجوع فرمایید به عطار، تذکرهالاولیاء، ج 1 ص 61 چاپ مرحوم قزوینی. م.

این ابیات از شاعر دیگری بنام عرجی است که تمام قصیده در صفحات 71 تا 75 دیوانش آمده است.

سعید بن مسیب متولد سال 13 و در گذشتهی 94، از فقهای مدینه که شرح حالش به تفصیل در صفحات 128 -131 بخش دوم جلد دوم و صفحات 88 -106 جلد پنجم طبقات محمد بن سعد، چاپ ادوارد ساخاو، بریل 1322 ق، آمده است و لطفا به ترجمهی طبقات به قلم این بنده مراجعه شود. م

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:21  توسط علیرضا  |