وَ اءَشْهَدُ اءَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، اءَرْسَلَهُ بِالدِّينِ الْمَشْهُورِ، وَ الْعِلْمِ المَاءثُورِ وَ الْكِتابِ الْمَسْطُورِ، وَ النُّورِ السّاطِعِ، وَ الضِّياءِ اللامِعِ، وَ الْاءَمْرِ الصّادِعِ. اِزاحَهً لِلشُّبُهاتِ، وَ احْتِجاجا بِالبَيِّناتِ، وَ تَحْذِيرا بِالْآياتِ، وَ تَخْوِيفا بِالمُثلاتِ وَ النّاسُ فِى فِتَنٍ انْجَذَمَ فِيها حَبْلُ الدّينِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوارِى الْيَقينِ، وَ اخْتَلَفَ النَّجْرُ وَ تَشَتَّتَ الْاءَمْرُ، وَ ضاقَ الْمَخْرَجُ وَ عَمِىَ الْمَصْدَرُ فَالْهُدى خامِلٌ، وَ الْعَمى شامِلٌ. عُصِىَ الرَّحْمنُ، وَ نُصِرَ الشَّيْطانُ، وَ خُذِلَ الْإ يمانُ، فَانْهارَتْ دَعائِمُهُ، وَ تَنَكَّرَتْ مَعالِمُهُ، وَ دَرَسَتْ سُبُلُهُ، وَ عَفَتْ شُرُكُهُ. اءَطاعُوا الشَّيْطانَ فسَلكَُوا مَسالِكَهُ، وَوَرَدُوا مَناهِلَهُ، بِهِمْ سارَتْ اءَعْلامُهُ، وَ قامَ لِواؤُهُ فِى فِتَنٍ داسَتْهُمْ بِاءَخْفافِها، وَ وَطِئَتْهُمْ بِاءَظْلافِها وَ قامَتْ عَلى سَنابِكِها، فَهُمْ فِيها تائِهُونَ حائِرونَ جاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِى خَيْرِ دارٍ وَ شَرِّ جِيرانٍ، نَوْمُهُمْ سُهُودٌ، وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ، بِاءَرْضٍ عالِمُها مُلْجَمٌ وَ جاهِلُها مُكْرَمٌ. وَ مِنْها وَ يَعْنِى آلَ النَّبِىَ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَ لَجَاءُ اءَمّرِهِ وَ عَيْبَهُ عِلْمِهِ وَ مَوئِلُ حُكْمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ، وَ جِبالُ دِينِه ، بِهِمْ اءَقامَ انْحِناءَ ظَهْرِهِ وَ اءَذْهَبَ ارْتِعادَ فَرائِصِهِ. مِنْها فى الْمُنافِقين : زَرَعُوا الْفُجُورَ، وَ سَقَوْهُ الْغُرُورَ، وَ حَصَدُوا الثُّبُورَ، لا يُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَنْ هذِهِ الامَّهِ اءَحَدٌ وَ لا يُسوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ اءَبَدا، هُمْ اءَساسُ الدِّينِ، وَ عِمادُ الْيَقينِ، إ لَيْهِمْ يَفِى ءُ الْغالِى ، وَ بِهِمْ يِلْحَقُ التّالِى وَ لَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلايَهِ، وَ فِيهِمْ الْوَصِيَّهُ وَ الْوِراثَهُ، الآنَ اذْ رَجَعَ الْحَقُّ الى اءهلِهِ وَ نُقِلَ الى مُنتَقَلِهِ.
شهادت مى دهم ، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمايش نيكو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفاى نيت همراه بود. بدان چنگ در مى زنم ، همواره تا آنگاه كه ما را زنده مى دارد و مى اندوزيم آن را براى روزهاى هولناكى كه در پيش داريم . چنين شهادتى نشان عزم جزم ما در ايمان است و سرلوحه نيكوكارى و خشنودى خداوند است و، سبب دور ساختن شيطان . و شهادت مى دهم كه محمد (صلى اللّه عليه و آله ) بنده او و پيامبر اوست كه او را فرستاد با آيينى چون آفتاب تابنده ، پرآوازه و دانشى برتر و كتابى نوشته شده و فروغى تابان و پرتوى درخشان و فرمانى قاطع تا حق از باطل بازشناساند؛ و زنگ شبهت از دلها بزدايد. محمد (صلى اللّه عليه و آله ) براى اثبات پيامبرى خويش حجتها آورد و مردمان را با آيات كتاب خود بيم داد و با ذكر عقوبتها و كيفرها كه بر امتهاى پيشين رفته بود، بترسانيد. مردمان در فتنه هايى گرفتار بودند، كه در آن رشته دين گسسته بود و پايه يقين شكست برداشته و مى لرزيد. هركس به چيزى كه خود اصل مى پنداشت چنگ زده بود. كارها پراكنده و درهم ، راه بيرون شدن از آن فتنه ها باريك ، طريق هدايت مسدود و كورى و بى خبرى آنسان شايع و همه گير كه هدايت را آوازه اى نبود. خدا را گناه مى كردند و شيطان را يار و ياور بودند. ايمان خوار و ذليل بود، ستونهايش از هم گسيخته و نشانه هايش دگرگون و راههايش ويران و جاده هايش محو و ناپديد. همگان در راه شيطان گام مى زدند و از آبشخور او مى نوشيدند. به يارى اين قوم بود كه شيطان پرچم پيروزى برافراشت و فتنه ها برانگيخت و آنان را در زير پاهاى خود فرو كوفت و پى سپر سمهاى خود نمود. آنان ، در آن حال ، حيرت زده و نادان و فريب خورده بودند و بهترين خانه ها(2) را بدترين همسايه . شبها خواب به چشمانشان نمى رفت و سرمه ديدگانشان سرشك خونين بود. آنجا سرزمينى بود كه بر دانايش چون ستوران لگام مى زدند و نادانش را بر اورنگ عزت مى نشاندند. و از اين خطبه (در وصف آل محمد ص ): آل محمد امينان اسرار خداوندند و پناهگاه اوامر او و معدن علم او و مرجع حكمت او و خزانه كتابهاى او و قله هاى رفيع دين او. قامت خميده دين به پايمردى آنان راستى گرفت ، و لرزش اندامهايش به نيروى ايشان آرامش يافت . و از اين خطبه درباره منافقين گناه مى كارند و كشته خويش به آب غرور آب مى دهند و هلاكت مى دروند. در اين امّت هيچ كس را با آل محمد (صلى اللّه عليه و آله ) مقايسه نتوان كرد. كسانى را كه مرهون نعمتهاى ايشان اند با ايشان برابر نتوان داشت ، كه آل محمد اساس دين اند و ستون يقين كه افراط كاران به آنان راه اعتدال گيرند و واپس ماندگان به مدد ايشان به كاروان دين پيوندند. ويژگيهاى امامت در آنهاست و بس . و وراثت نبوّت منحصر در ايشان . اكنون حق به كسى بازگشته كه شايسته آن است و به جايى باز آمده كه از آنجا رخت بر بسته بود.
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:2  توسط علیرضا
|
خطبه 1آغاز آفرینش آسمان و...
در این خطبه علی علیهالسلام ضمن ستایش خداوند دربارهی آغاز آفرینش آسمان و زمین و آدم سخن رانده است .اختلاف اقوال و عقاید در چگونگی آفرینش آدمی بدان که مردم دربارهی آغاز و چگونگی آفرینش آدمی اختلاف عقیده دارند. آنان که پیرو ادیان الهی هستند، یعنی مسلمانان و یهودیان و مسیحیان، معتقدند که مبدا و سر آغاز آفرینش بشر، همان پدر نخستین، یعنی آدم علیهالسلام است و بیشتر قصص آفرینش آدم در قرآن عزیز مطابق است با آنچه که در این باره در تورات آمده است. گروهی از مردم عقایدی دیگر در این مورد دارند .فلاسفه چنین پنداشته و گمان بردهاند که برای نوع بشر و دیگر انواع، موجود نخستین وجود نداشته است .هندیان، گروهی که با فلاسفه هم عقیدهاند همان سخن را که گفتیم میگویند و گروهی از آنان که معتقد به عقیدهی فلاسفه نیستند ولی اعتقاد به حدوث اجسام دارند، باز هم وجود آدم نخستین را ثابت نمیکنند و میگویند: خداوند متعال افلاک را آفرید و برای آنها حرکتی ذاتی قرار داد و چون افلاک به حرکت در آمد اجسامی آن را آکنده کرد که خلا ناممکن است. این اجسام اگر چه بر یک سرشت و طبیعت بودند ولی به سبب حرکت فلکی سرشت آنان دگرگون شد. هر چه به فلک متحرک نزدیکتر بود، گرمتر و لطیفتر بود و هر چه از آن دورتر بود، سردتر و سنگینتر. سپس عناصر با یکدیگر آمیختند و از این آمیزش اجسام مرکب پدید آمد و سپس از اجسام مرکب نوع بشر پدید آمد، همچنان که کرم در میوهها و گوشت و پشه در آبگیرها و جاهای بوی ناک پدید میآید و سپس برخی انسانها از برخی دیگر به روش تکثیر و تولید مثل به وجود آمدند و این مساله به صورت قانونی پایدار در آمد و آنگاه آفرینش نخستین به فراموشی سپرده شد. و گویند ممکن است برخی از افراد بشر در برخی از مناطق دور افتاده، نخست به وسیلهی ترکیب اجسام پدید آمده باشند و سپس این کار قطع شده و طریق تولد و زایمان جانشین آن شده است زیرا طبیعت هر گاه برای به وجود آوردن راهی بهتر بیابد، از راه دیگر بینیاز میشود .اما مجوسیان، آدم و نوح و سام و حام و یافت را نمیشناسند و به عقیدهی ایشان نخستین بشر که پدید آمده «کیومرث» است و لقب او «کوشاه» یعنی پادشاه کوهستان بوده و این بشر در کوه میزیسته است. برخی از مجوسیان این انسان نخستین را «گل شاه» یعنی پادشاه خاک و گل نام دادهاند که در آن هنگام بشری که بر آنان پادشاهی کند وجود نداشت. و گفتهاند معنی کلمهی کیومرث یعنی موجود زنده و ناطق که سرانجام میمیرد (زندهی گویا و فانی). گویند او را چندان زیبایی عنایت شده بود که چشم هیچ جانداری بر او نمیافتاد مگر اینکه مبهوت و مدهوش میشد و چنین میپندارند که مبدا آفرینش و حدوث او چنین بود که یزدان، یعنی به اعتقاد ایشان صانع نخست، در کار اهرمن، که به اعتقاد ایشان همان شیطان است، اندیشه کرد و چنان در دریای اندیشه فرورفت که بر پیشانی او عرق نشست. با دست بر پیشانی خود کشید و عرق آن را بر افشاند و کیومرث از آن قطره عرق پدید آمد. مجوسیان را درباره چگونگی پدید آمدن اهرمن سخنان آشفته و بسیاری است که آیا او از فکرت و اندیشهی یزدان، یا از شیفته شدنش به خویشتن، یا از اندوه و وحشت او پدید آمده است. همچنین در مورد اعتقاد به قدیم یا حادث بودن اهرمن میان ایشان اختلاف نظر است و شایسته و جای آن نیست که اختلاف عقاید آنان را اینجا بررسی کنیم .[1].مجوسیان همچنین در مورد مدتی که کیومرث در دنیا باقی بوده است اختلاف نظر دارند. بیشتر گفتهاند سی سال بوده و گروهی اندک گفتهاند چهل سال بوده است. گروهی از مجوس گفتهاند کیومرث سه هزار سال در بهشتی که در آسمان بوده اقامت داشته است و این سه هزار سال عبارت از هزارههای حمل (بره) و ثور (گاو نر) و جوزاء (دو پیکر) است. آنگاه به زمین فروفرستاده شد و سه هزار سال دیگر در زمین در کمال ایمنی و آرامش زیست و عبارت است از هزارههای سرطان (خرچنگ مساوی است با تیرماه) و اسد (شیر مساوی است با مرداد) و سنبله (خوشه گندم مساوی است با شهریور). پس از آن سی یا چهل سال دیگر در زمین زیست که جنگ و ستیز میان او و اهرمن در گرفت و سرانجام درگذشت و نابود شد .در چگونگی نابود شدن کیومرث هم، با آنکه در موضوع کشته شدنش همگی متفقند، اختلاف نظر است. بیشتر مجوسیان میگویند: کیومرث پسری از اهرمن را که نامش خزوره بود کشت. اهرمن از یزدان یاری و فریاد رسی خواست و یزدان با توجه به پیمانهایی که میان او و اهرمن وجود داشت، چارهیی جز قصاص کردن کیومرث نداشت و او را در قبال خون پسر اهرمن کشت. قومی هم میگویند: میان اهرمن و کیومرث جنگ و ستیزی درگرفت و سرانجام در کشتییی که با یکدیگر گرفتند، اهرمن بر او چیره شد و چون بر او دست یافت او را خورد و از میان برد .دربارهی چگونگی این ستیز میگویند: در آغاز کیومرث بر اهرمن چیره بود، آنچنان که بر او سوار میشد و بر اطراف جهان میگشت. اهرمن از کیومرث پرسید کجا و چه چیزی برای او از همه جا و همه چیز خوف انگیزتر و بیمناکتر است؟ گفت: دروازهی دوزخ. و چون اهرمن او را بر دروازهی دوزخ رساند چموشی کرد، آنچنان که کیومرث نتوانست تعادل خود را حفظ کند و فروافتاد و اهرمن بر او چیره شد و به او گفت: از کدام سوی بدنش شروع به خوردن کند؟ کیومرث گفت: از پای من شروع کن تا گاهی که زندهام بتوانم به حسن و زیبایی جهان بنگرم. اهرمن بر خلاف گفته او شروع به خوردن او از ناحیه سرش کرد و چون به بیضههای کیومرث و کیسههای منی او رسید دو قطره از نطفهی کیومرث بر زمین افتاد و از آن نخست دو شاخهی ریباس در کوهی به ناحیهی اصطخر، که به کوه «دام داذ» معروف است، چکید و سپس بر آن دو شاخهی ریباس، در آغاز ماه نهم، اندامهای بشری پدیدار شد و در آخر آن ماه به صورت دو انسان نر و ماده در آمد و نام آن دو «میشی» و «میشانه» یا «ملهی» و «ملهیانه» است که همان آدم و حواء در اعتقاد پیروان ادیان الهی است. مجوسیان خوارزم آن دو موجود را «مرد» و «مردانه» نام نهادهاند. آنان چنین میپندارند که این دو موجود، پنجاه سال بدون آنکه نیازی به خوراکی و آشامیدنی داشته باشند، از همهی نعمتها برخوردار بودند و از هیچ چیز آزار نمیدیدند تا آنکه اهرمن به صورت پیری فرتوت بر آن دو آشکار شد و آنان را به خوردن میوههای درختان وا داشت و نخست خود از آن میوهها خورد و آن دو که به او مینگریستند دیدند که او به صورت جوانی در آمد و در این هنگام بود که آن دو هم از آن میوهها خوردند و در گرفتاریها و بدیها در افتادند و حرص در ایشان پدید آمد و با یکدیگر ازدواج کردند و فرزندی برای ایشان متولد شد که او را به سبب حرص و آزی که داشتند خوردند. آنگاه خداوند بر دل آنان محبت افکند و پس از آن شش بار دیگر فرزند برای آنان به دنیا آمد که هر بار دختری و پسری با یکدیگر همراه بودند و نامهای ایشان در کتاب اوستا که کتاب زرتشت است ثبت و معروف است. هفتمین بار برای آن دو «سیامک» و «پرواک» متولد شدند که این دو با یکدیگر ازدواج کردند و برای آنان «اوشهنج» (هوشنگ) متولد شد و او نخستین پادشاه است و پیش از او کسی به پادشاهی شناخته نشده است و هموست که جانشین نیای خود، کیومرث شده و برای خود تاج و افسر فراهم آورده و بر تخت شاهی نشسته و دو شهر بابل و شوش را ساخته است .و این مطالبی است که مجوسیان دربارهی آغاز آفرینش میگویند .[2].ادیان عرب در دورهی جاهلی امتی که حضرت محمد (ص) میان ایشان برانگیخته شد امت عرب است که از لحاظ عقاید گوناگون بودند. برخی از آنان منکر وجود خالقاند و برخی دیگر وجود خالق را انکار نمیکنند .آنان که منکر وجود خدایند و در اصطلاح به «معطله» معروفند چند گروهند. برخی از ایشان منکر خدا و قیامت و بازگشت در جهان دیگرند و همان سخن را میگویند که قرآن عزیز از قول ایشان بیان داشته است، در آنجا که میفرماید: «چیزی جز همین زندگی این جهانی ما نیست که میمیریم و زنده میشویم و چیزی جز دهر ما را نمیمیراند .»[3] و بدینگونه طبیعت را پدیدآورنده و جامع خود و دهر و روزگار را نابود کننده و میراننده خود میدانند. گروهی دیگر منکر خداوند سبحان نیستند، ولی منکر قیامت و رستاخیزند. آنان همان گروهند که خداوند از قول ایشان چنین فرموده است: «گوید چه کسی استخوانها را که پوسیده و خاک شده است زنده میکند؟»[4].گروهی دیگر از ایشان به خالق و نوعی از بازگشت و رستاخیز معتقدند، ولی وجود پیامبران را منکر شدهاند و بتها را پرستش میکنند و میپندارند که آنان در آخرت شفیع ایشان در پیشگاه خداوند خواهند بود. آنان برای بتها حج میگزاردند و قربانیها را میکشتند و برای تقرب به بتها قربانی میبردند و احرام میبستند یا از احرام بیرون میآمدند و بیشتر عرب همین گروهند و آنان همانها هستند که خداوند از قول ایشان چنین بیان میفرماید: «گفتند این رسول را چه میشود که خوراک میخورد و در بازارها راه میرود؟ »[5].از جمله اشعاری که حاکی از این عقیده است شعر شاعری است که کشتهشدگان در بدر را مرثیه سروده و چنین گفته است :« در آن چاه، یعنی چاه بدر، چه جوانمردان و چه قومی گرامی مدفون شدند!آیا محمد به ما خبر میدهد که ما به زودی باز زنده میشویم؟ چگونه ممکن است خاک بازمانده در گور و مرغ جان زنده شود...؟ آیا هنگامی که زندهام مرا میکشد و آنگاه که استخوانهایم پوسیده و خاک شد زندهام میسازد؟ ».[6].گروهی از اعراب هم معتقد به تناسخ بودند و میگفتند ارواح به اجساد دیگری منتقل میشوند و از جمله ایشان کسانی هستند که اعتقاد به هامه [7] دارند و پیامبر (ص) فرمودهاند: نه سرایت است و نه مرغی که از گور درآید و نه ماری.ذوالاصبع [8] هم چنین سروده است:« ای عمرو! اگر دشنام دادن و نکوهش مرا رها نکنی، چنان ضربتی به تو میزنم تا مرغ جانت بانگ بر آورد که مرا سیراب کنید و انتقام خونم را بگیرید.»و آوردهاند که چون لیلی اخیلیه [9] کنار گور توبه بن حمیر ایستاد و بر آن گور سلام داد، ناگهان از آن گور جغدی ناله کنان بیرون پرید و ناقهی لیلی از آن جغد ترسید و او را بر زمین زد و لیلی مرد و بدینگونه این ابیات توبه بن حمیر که میگوید:«اگر من در گور و زیر سنگ لحد باشم و لیلی اخیلیه بر من سلام دهد، با شادی پاسخ میگویم و مرغ جانم از گور ناله کنان به سوی او خواهد پرید»[10]، مصداق پیدا کرد. توبه و لیلی به روزگار بنیامیه بودهاند. اعراب در چگونگی پرستش بتها هم مختلف بودند برخی از آنان برای بتها نوعی مشارکت با خداوند متعال را اعتقاد داشتند و لفظ شریک را هم بر بتها اطلاق میکردند و از جمله در تلبیهی حج خود چنین میگفتند: «لبیک اللهم لبیک. لا شریک لک. الاشریکا هو لک. تملکه و ما ملک.» و برخی از ایشان بر بتها لفظ شریک اطلاق نمیکردند، بلکه آنها را وسیله و سبب تقرب به خداوند سبحان میدانستند و آنان همانهایی هستند که به نقل قرآن مجید چنین میگفتند: «ما آن بتان را نمیپرستیم مگر آنکه ما را به درگاه خداوند نزدیک سازند »[11].گروهی از اعراب هم مشبهه و برای خداوند قائل به جسمیت هستند که امیه بن ابیالصلت [12] از آن گروه است و هموست که چنین سروده است:« برفراز عرش نشسته و پاهای خود را بر تختی که برای او منصوب است نهاده است.»بیشتر اعراب بتپرست بودهاند. بت ود از قبیله کلب و ساکنان منطقه دومه الجندل بوده است. سواع بت قبیله هذیل است. بت نسر از قبیله حمیر و بت یغوث از قبیله همدان و بت لات از قبیله ثقیف طائف و بت عزی از قبیله کنانه و قریش و برخی از شاخههای قبیله بنیسلیم و بت منات از قبایل غسان و ارس و خزرج بوده است. بت هبل که در پشت کعبه قرار داشته، ویژهی قریش بوده است و اساف و نائله هم بر کوه صفا و مروه بوده است .[13].میان اعراب افرادی هم بودهاند که به آیین یهود مایل بودهاند که از جمله ایشان گروهی از خاندان تبع و پادشاهان یمن هستند. گروهی هم مسیحی بودهاند و از جمله ایشان بنیتغلب و عبادیها هستند که قبیلهی عدی بن زید بودهاند. برخی از اعراب هم صابئی بوده و اعتقاد به تاثیر ستارگان و افلاک داشتهاند .اما آن گروه از اعراب که منکر خدا نبودهاند بسیار اندکاند و همانان هستند که به خداوند اعتقاد داشته و پارسا بودهاند و از انجام کارهای زشت و ناپسند خودداری میکردهاند و آنان اشخاصی همچون عبدالمطلب و پسرانش عبدالله و ابوطالب و زید بن عمرو بن نفیل و قس بن ساعده ایادی و عامر بن ظرب عدوانی و گروهی دیگرند .فضل کعبه در خبر صحیح آمده است که در آسمان خانهیی است که فرشتگان بر گرد آن طواف میکنند همانگونه که آدمیان گرد کعبه طواف میکنند و نام آن خانهی ضراح است و کعبه درست و به خط مستقیم زیر آن قرار دارد و منظور از بیت المعمور که در قرآن آمده همان خانه است[14] و خداوند به سبب شرف و منزلت آن خانه در پیشگاه خود به آن سوگند خورده است. و نیز در حدیث آمده است که چون آدم (ع) حج گزارد و مناسک خویش را انجام داد و گرد کعبه طواف کرد، فرشتگان او را ملاقات کردند و گفتند: ای آدم! ما دو هزار سال پیش از تو بر این خانه طواف کردهایم.[15].
مجاهد میگوید: چون حاجیان میآیند، فرشتگان از ایشان استقبال میکنند، بر آنان که بر شتران سوارند فقط سلام میدهند. بر آنان که بر خر سوارند، سلام میدهند و دست آنان را در دست میگیرند و مصافحه میکنند و آنان را که پیادهاند در آغوش میکشند .از سنت پسندیده پیشینیان است که به استقبال حاجیان بروند و میان چشمهای ایشان را ببوسند و از آنان، پیش از آنکه به گناهان و خطاها آلوده شوند، تقاضای دعا برای خود کنند .و در حدیث است که خداوند به این بیت وعده داده است که همه ساله ششصد هزار تن حج بگزارند و اگر شمارشان از آن اندازه کمتر باشد، خداوند آن را با فرشتگان تکمیل میکند و کعبه همچون عروسی که او را به خانه شوهر میبرند محشور میشود و همه کسانی که حج گزاردهاند به پردههای آن آویخته و بر گرد آن در حال سعی هستند تا کعبه وارد بهشت شود و ایشان هم همراه آن وارد بهشت میشوند. و باز در حدیث است که برخی از گناهان را هیچ چیز جز وقوف در عرفات نمیپوشاند و از میان نمیبرد و ضمن همین حدیث آمده است که بزرگترین مردم از لحاظ گناه کسی است که در عرفات وقوف کند و گمان برد که خدایش نمیآمرزد .عمر بن ذر همدانی [16] چون از انجام مناسک خود فراغت یافت پشت بر کعبه داد و در حالی که با خانه وداع میکرد چنین گفت: چه بارها که در راه تو گشودیم و بستیم، چه پشتهها که بر آن برآمدیم و از آن فرود آمدیم، چه پستی و بلندیها که پیمودیم تا پیش تو رسیدیم. اکنون ای کاش میدانستم از اینجا چگونه بازمیگردیم. آیا با گناهی بخشوده که در این صورت چه نعمتی بزرگ است یا با عملی پذیرفته نشده که در این صورت چه مصیبتی بزرگ است! ای خدایی که برای تو بیرون آمدیم و قصد تو کردیم و در حریمت فرود آمدیم، بر ما رحمت فرمای! ای کسی که آنانی را که به حریمت آمدهاند عطا میکنی، ما بر این شتران که موهایش ریخته و پوستهایش برهنه شده و کوهانهایش لاغر شده و کف پاهایش ساییده شده است به پیشگاهت آمدهایم و بزرگترین بلا و گرفتاری این است که با نومیدی برگردیم، پروردگارا همانا برای زایران حقی است، بار خدایا حق ما را آمرزش گناهانمان قرار بده که تو بخشندهیی گرامی و بزرگواری. هیچ پرسنده و گدایی تو را به بخل وا نمیدارد و هر کس به مقصود خود برسد از تو چیزی کاسته نمیشود.ابن جریج [17] میگوید: هیچگاه گمان نمیکردم خداوند کسی را از شعر عمر بن ابیربیعه[18] بهرهمند فرماید. تا آنکه در یمن بودم و شنیدم کسی این دو بیت را از او خواند:« شما را به خدا سوگند بدون اینکه او را سرزنش کنید بگوییدش، از این اقامت طولانی در یمن چه اراده کردهای؟ بر فرض که چارهی کار جهان را بسازی و بر آن پیروز شوی، در قبال اینکه حج را ترک و رها کنی چیزی بدست نیاوردهای.»همین دو بیت انگیزهی من برای ترک یمن و آمدن به مکه شد و بیرون آمدم و حج گزاردم .ابوحازم [19] شنید زنی که به حج آمده بود دشنام میداد. به او گفت: ای کنیز- خدا! مگر تو حاجیه نیستی؟ آیا از خدا نمیترسی؟ آن زن چهرهی زیبای خود را گشود و گفت: من از آن زنانم که عمر بن ابیربیعه دربارهی ایشان چنین سروده است:« چادر خز را از چهره تابناک خود یکسو زد و تور نازک حریر را بر گونهها افکند، گویی از زنانی نیست که برای رضای خدا حج میگزارند، بلکه از آنان است که عاشق غافل و بیگناه را میکشند.»[20].ابوحازم در پاسخ آن زن گفت: از خداوند مسالت میکنم که چنین چهرهیی را با آتش عذاب نکند .چون این سخن به اطلاع سعید بن مسیب [21] رسید گفت: خدای ابوحازم را رحمت فرماید. اگر از عابدان عراق بود، همانا به او میگفت: ای دشمن خدا دور شو! ولی این ظرافت عابدان حجاز است.
استاد محمد ابوالفضل ابراهیم در پاورقی، به شاهنامه ارجاع داده است و جای تعجب است که فردوسی اگر این مسائل را آورده به اشارتی قناعت کرده است و جای بررسی این گونه مسائل کتابهای ملل و نحل است که غالبا فصلی خاص با عنوان «کیومرثیه» آوردهاند. برای نمونه مراجعه فرمایید به مصطفی خالقداد هاشمی، توضیحالملل که ترجمهی الملل و النحل محمد بن عبدالکریم شهرستانی است، چاپ استاد محترم سیدمحمدرضا جلالی نائینی، صفحات 366 و 367 جلد اول، اقبال، تهران، 1362 ش و حواشی فاضلانهی مصحح گرامی. م .برای اطلاع بیشتر و مشروح این عقاید، علاوه بر کتابهای ملل و نحل که در پاورقی قبل اشاره کردم، لطفا مراجعه شود به آرتور کریستن سن، نخستین انسان و نخستین شهریار، ترجمهی احمد تفضلی- ژاله آموزگار، ج 1، صفحات 11 -163، نشر نو، تهران، 1363. م .آیهی 24 سورهی 45 (جاثیه ).بخشی از آیهی 78 سورهی 36 (یس ).آیهی 7 از سورهی 25 (فرقان ).از این ابیات، که در متن پنج بیت نقل شده است، در سیره ابنهشام ص 30، ج 3، چاپ مصطفی السقاء، مصر 1355 ق، نه بیت آمده که صحیحتر و مودبانهتر نسبت به رسول خدا (ص) است و تفاوتهای لفظی هم دارد. م .در مورد هامه و صفر، این توضیح لازم است که گمان میکردند روح کسی که کشته میشود به صورت مرغی درمیآید و میگوید مرا سیراب کنید تا آنکه قاتل کشته شود. صفر را هم ماری در شکم میپنداشتهاند که اسلام اینگونه عقاید را باطل شمرده است و برای اطلاع بیشتر مراجعه کنید به ابناثیر، النهایه فی غریب الحدیث، ج 3، ص 35 و ج 5، ص 283، چاپ اسماعیلیان، تهران 1364 ش. م .ذوالاصبع لقب حرثان بن حارث بن محرث است که از شاعران سوارکار و دلاور دورهی جاهلی است. شرح حال و آثارش به تفصیل در اغانی ابوالفرج آمده و از جمله همین قصیده که سی و دو بیت است. به ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 3، صفحات 89 -109، چاپ وزاره الثقافه مصر مراجعه شود. م .از بهترین شاعران و به تعبیر ابن قتیبه شاعرترین زنان است. عثمان بن عفان را مرثیه سروده است. به ابنقتیبه، الشعر و الشعراء، ص 359، چاپ دارالثقافه، بیروت 1969، مراجعه شود. م .شرح حال توبه در اغانی همراه با ترجمه لیلی اخیلیه آمده است و به الشعر و الشعرا، ص 356، همان چاپ مراجعه شود که از این ابیات سه بیت آمده است. م .بخشی از آیهی 3 سورهی 39 (زمر ).شرح حال و نسب و اخبار این شاعر در الاغانی ج 4، صفحات 120 -133، چاپ و زارهالثقافه مصر، آمده است. م .برای اطلاع بیشتر و دقیقتر در مورد اسامی و محل استقرار بتها، مراجعه شود به کلی، الاصنام، با ترجمه و توضیح استاد محترم سید محمد رضا جلالی نائینی، نشر نو، تهران 1364 ش. م .این خبر در غالب تفاسیر قرآن کریم ذیل آیهی چهارم سوره 52 آمده است. مراجعه شود به علی بن ابراهیم قمی (ره)، تفسیر القمی- که از قرن چهارم است- ج 2، ص 331، چاپ نجف، 1387 ق. م .برای اطلاع بیشتر در مورد این خبر، مراجعه فرمایید به علامه مجلسی (ره)، بحارالانوار، ج 11، ص 179، چاپ جدید، تهران 1363 ش. م .از محدثان قرن دوم و در گذشته به سال 153 هجری و از سران مرجئه است، مراجعه شود به زر کلی، الاعلام، ج 5، ص 205. م .عبدالملک بن عبدالعزیز بن جریج مکی، متولد به سال 80 و درگذشتهی 150 هجری، فقیه مکه است. برای اطلاع از شرح حالش مراجعه شود به خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 10، ص 400، چاپ مدینه. م .عمر بن عبدالله بن ابیربیعه بن مخزومی، متولد 23 و درگذشته به سال 93 هجری، از شاعران بزرگ قرن اول که چند کتاب مستقل دربارهی او نوشته شده است. مراجعه شود به ابنخلکان، وفیات الاعیان، ج 3، ص 111، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، مصر 1948 میلادی. م .ابوحازم مکی از بزرگان تابعین و صوفیه قرن اول هجری است. رجوع فرمایید به عطار، تذکرهالاولیاء، ج 1 ص 61 چاپ مرحوم قزوینی. م .این ابیات از شاعر دیگری بنام عرجی است که تمام قصیده در صفحات 71 تا 75 دیوانش آمده است .سعید بن مسیب متولد سال 13 و در گذشتهی 94، از فقهای مدینه که شرح حالش به تفصیل در صفحات 128 -131 بخش دوم جلد دوم و صفحات 88 -106 جلد پنجم طبقات محمد بن سعد، چاپ ادوارد ساخاو، بریل 1322 ق، آمده است و لطفا به ترجمهی طبقات به قلم این بنده مراجعه شود. م
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:21  توسط علیرضا
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:37  توسط علیرضا
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:30  توسط علیرضا
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:28  توسط علیرضا
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:10  توسط علیرضا
|
اسلام علیک یا وصی رسول الله ویا خیر خلق الله اسلام علیک یا علی ابن ابی طالب واسلام علیک یا فاطمه الز
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزه اى و، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزه اى پاك باشد كه از ذات او، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است . هركس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف كند، او را به لكه داريزى مقرون ساخته و هر كه او را به لكه داريزى مقرون دارد، دو لكه داريزش پنداشته و هر كه دو لكه داريزش پندارد، لكه دارنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند، او را ندانسته و نشناخته است . و هر كه او را ندانسته به سوى اشارت كند و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در لكه داريست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است . خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد؛ با هر چيزى هست ، ولى نه به گونه اى كه همنشين و نزديك او باشد؛ غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد. كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها. به آفريدگان خود بينا بود، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند. تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد. موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد. بى آنكه نيازش به انديشه اى باشد يا به تجربه اى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود. آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ، سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد. و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مى دانست . آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پديد آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازين را بيافريد و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سخت وزنده توفان زاى نهاد. و فرمان داد، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند. هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت . (و تا آن آب در تموج آيد)، باد ديگرى بيافريد و اين باد، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانيدن آب بود. آن باد همواره در وزيدن بود وزيدنى تند، از جايگاهى دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ، وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مى جنبانند، آب را به جنبش واداشت . باد به گونه اى بر آن مى وزيد، كه در جايى تهى از هر مانع بوزد. باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد، آنسان كه از شير، كره حاصل شود. آنگاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد. در زير آسمانها موجى پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد. و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بى هيچ ستونى كه بر پايشان نگه دارد يا ميخى كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند. سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر يك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك . سپس ، ميان آسمانهاى بلند را بگشاد و آنها را از گونه گون فرشتگان پر نمود. برخى از آن فرشتگان ، پيوسته در سجودند، بى آنكه ركوعى كرده باشند، برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمى افرازند. صف در صف ، در جاى خود قرار گرفته اند و هيچ يك را ياراى آن نيست كه از جاى خود به ديگر جاى رود. خدا را مى ستايند و از ستودن ملول نمى گردند. هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهايشان سستى نگيرد و غفلت فراموشى بر آنان چيره نگردد. گروهى از فرشتگان امينان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مى رسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمين مى آورند و باز مى گردند. گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اويند. شمارى از ايشان پايهايشان بر روى زمين فرودين است و گردنهايشان به آسمان فرازين كشيده شده و اعضاى پيكرشان از اقطار زمين بيرون رفته و دوشهايشان آنچنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايه هاى عرش را بر دوش كشند. از هيبت عظمت خداوندى ياراى آن ندارند كه چشم فرا كنند، بلكه ، همواره ، سر فرو هشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پيچيده اند. ميان ايشان و ديگران ، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پرده هاى قدرت كشيده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خيال و توهم تصوير نمى كنند و به صفات مخلوقات متصفش نمى سازند و در مكانها محدودش نمى دانند و براى او همتايى نمى شناسند و به او اشارت نمى نمايند. هم از اين خطبه در صفت آفرينش آدم عليه السلام : آنگاه خداى سبحان ، از زمين درشتناك و از زمين هموار و نرم و از آنجا كه زمين شيرين بود و از آنجا كه شوره زار بود، خاكى بر گرفت و به آب بشست تا يكدست و خالص گرديد. پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پيكرى ساخت داراى اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالينه . و تا مدتى معين و زمانى مشخص سختش گردانيد. آنگاه از روح خود در آن بدميد. آن پيكر گلين كه جان يافته بود، از جاى برخاست كه انسانى شده بود با ذهنى كه در كارها به جولانش درآورد و با انديشه اى كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهايى كه چون ابزارهايى به كارشان گيرد و نيروى شناختى كه ميان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بويها و رنگها و چيزها را دريابد. معجونى سرشته از رنگهاى گونه گون . برخى همانند يكديگر و برخى مخالف و ضد يكديگر. چون گرمى و سردى ، ترى و خشكى (و اندوه و شادمانى ). خداى سبحان از فرشتگان امانتى را كه به آنها سپرده بود، طلب داشت و عهد و وصيتى را كه با آنها نهاده بود، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش كنند در برابرش خاشع گردند. پس ، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنيد. همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چيره شده بود. بر خود بباليد كه خود از آتش آفريده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالين آفريده شده بود، خوار و حقير شمرد. خداوند ابليس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كيفرش دهد و تا آزمايش و بلاى او به غايت رساند و آن وعده كه به او داده بود، به سر برد. پس او را گفت كه تو تا روز رستاخيز از مهلت داده شدگانى . آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاى داد؛ سرايى كه زندگى در آن خوش و آرام بود و جايگاهى همه ايمنى . و از ابليس و دشمنى اش برحذر داشت . ولى دشمن كه آدم را در آن سراى خوش و امن ، همنشين نيكان ديد، بر او رشك برد. آدم يقين خويش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستى گراييد و شادمانى از دل او رخت بر بست و وحشت جاى آن بگرفت و آن گردن فرازى و غرور به پشيمانى و حسرت بدل شد. ولى خداوند در توبه به روى او بگشاد و كلمه رحمت خويش به او بياموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند. ليكن نخست او را به اين جهان بلا و محنت و جايگاه زادن و پروردن فرو فرستاد. خداوند سبحان از ميان فرزندان آدم ، پيامبرانى برگزيد و از آنان پيمان گرفت كه هر چه را كه به آنها وحى مى شود، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند، به هنگامى كه بيشتر مردم ، پيمانى را كه با خدا بسته بودند، شكسته بودند و حق پرستش او ادا نكرده بودند و براى او در عبادت شريكانى قرار داده بودند و شيطانها از شناخت خداوند، منحرفشان كرده بودند و پيوندشان را از پرستش خداوندى بريده بودند. پس پيامبران را به ميانشان بفرستاد. پيامبران از پى يكديگر بيامدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده ، به جاى آرند و نعمت او را كه از ياد برده اند، فرا ياد آورند و از آنان حجّت گيرند كه رسالت حق به آنان رسيده است و خردهاشان را كه در پرده غفلت ، مستور گشته ، برانگيزند. و نشانه هاى قدرتش را كه بر سقف بلند آسمان آشكار است به آنها بنمايانند و هم آنچه را كه بر روى زمين است و آنچه را كه سبب حياتشان يا موجب مرگشان مى شود به آنان بشناسانند و از سختيها و مرارتهايى كه پيرشان مى كند يا حوادثى كه بر سرشان مى تازد، آگاهشان سازند. خداوند بندگان خود را از رسالت پيامبران ، بى نصيب نساخت بلكه همواره بر آنان ، كتاب فرو فرستاد و برهان و دليل راستى و درستى آيين خويش را بر ايشان آشكار ساخت و راه راست و روشن را خود در پيش پايشان بگشود. پيامبران را اندك بودن ياران ، در كار سست نكرد و فراوانى تكذيب كنندگان و دروغ انگاران ، از عزم جزم خود باز نداشت . براى برخى كه پيشين بودند، نام پيامبرانى را كه زان سپس خواهند آمد، گفته بود و برخى را كه پسين بودند، به پيامبران پيشين شناسانده بود. قرنها بدين منوال گذشت و روزگاران سپرى شد. پدران به ديار نيستى رفتند و فرزندان جاى ايشان بگرفتند و خداوند سبحان ، محمد رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) را فرستاد تا وعده خود برآورد و دور نبوّت به پايان برد. در حالى كه از پيامبران برايش پيمان گرفته شده بود. نشانه هاى پيامبرى اش آشكار شد و روز ولادتش با كرامتى عظيم همراه بود. در اين هنگام مردم روى زمين به كيش و آيين پراكنده بودند و هر كس را باور و عقيدت و آيين و رسمى ديگر بود: پاره اى خدا را به آفريدگانش تشبيه مى كردند. پاره اى او را به نامهايى منحرف مى خواندند و جماعتى مى گفتند كه اين جهان هستى ، آفريده ديگرى است . خداوند به رسالت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) آنان را از گمراهى برهانيد و ننگ جهالت از آنان بزدود. خداوند سبحان ، مرتبت قرب و لقاى خود را به محمد (صلى اللّه عليه و آله ) عطا كرد و براى او آن را پسنديد كه در نزد خود داشت . پس عزيزش داشت و از اين جهان فرودين كه قرين بلا و محنت است ، روى گردانش نمود و كريمانه جانش بگرفت . درود خدا بر او و خاندانش باد . محمد (صلى اللّه عليه و آله ) نيز در ميان امّت خود چيزهايى به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند زيرا هيچ پيامبرى امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است ، بى آنكه راهى روشن پيش پايشان گشوده باشد يا نشانه اى صريح و آشكار براى هدايتشان قرار داده باشد. محمد (صلى اللّه عليه و آله ) نيز كتابى را كه از سوى پروردگارتان بر او نازل شده بود، در ميان شما نهاد؛ كتابى كه احكام حلال و حرامش در آن بيان شده بود و واجب و مستحب و ناسخ و منسوخش روشن شده بود. معلوم داشته كه چه كارهايى مباح است و چه كارهايى واجب يا حرام . خاص و عام چيست و در آن اندرزها و مثالهاست . مطلق و مقيد و محكم و متشابه آن را آشكار ساخته . هر مجملى را تفسير كرده و گره هر مشكلى را گشوده است . و نيز چيزهايى است كه براى دانستنش پيمان گرفته شده و چيزهايى است كه به نادانستنش رخصت داده شده . احكامى است كه در كتاب خدا به وجوب آن حكم شده و در سنت ، آن حكم نسخ گشته و احكامى است كه در سنت ، به وجوب آن تاكيد شده ولى در كتاب به تركش رخصت داده شده و نيز اعمالى است كه چون زمانش فراز آيد، واجب و چون زمانش سپرى گردد، وجوبش زايل شود. و در باب امورى كه ارتكاب آن گناه كبيره است و خدا به كيفر آن ، وعيد آتش دوزخ داده و امورى كه ارتكاب آن گناه صغيره است و مستوجب غفران و آمرزش اوست و امورى كه اندك آن هم پذيرفته آيد و هر كس مخير است كه بيش از آن هم به جاى آورد. و از اين خطبه در ذكر حج : خداوند، حج خانه خود را بر شما واجب گردانيد و خانه خود را قبله گاه مردم ساخت . مردم با شوق تمام ، آنسان كه ستوران به آبشخور روى نهند و كبوتران به آشيانه پناه برند، بدان درآيند. خداى سبحان حج را مقرر فرمود تا مردم در برابر عظمت او فروتنى نشان دهند و به عزت و جبروت او اعتراف كنند. و از ميان بندگان خود كسانى را برگزيد تا صلاى دعوت او شنيدند و اجابت كردند و سخن حق تصديق نمودند و در آنجا پاى نهادند كه پيامبرانش نهاده بودند و به آن فرشتگان همانند شدند كه گرد عرشش طواف مى كنند و در اين سودا كه سرمايه شان عبادت اوست ، سود فراوان حاصل كردند و تا به ميعاد آمرزش او دست يابند بر يكديگر پيشى جستند. خداوند، سبحانه و تعالى ، حج را نشانه و علامت اسلام قرار داد و كعبه را پناهگاه پناهندگان و حج را فريضتى واجب ساخت و حقش را واجب گردانيد و حج را بر شما مقرر فرمود و گفت : ((براى خدا حج آن خانه بر كسانى كه قدرت رفتن به آن داشته باشند، واجب است و هر كه راه كفر پيش گيرد بداند كه خدا از جهانيان بى نياز است )).
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:29  توسط علیرضا
|
|